۱۳۸۹ فروردین ۲۴, سه‌شنبه

اگه من یه پسر بودم ؟؟؟؟

به دعوت کرگدن عزیز به بازی اگه من جنس مخالف بودم چه میکردم دعوت شدم


۱- هر روز سر ظهر که بابام میخوابید سوییچ ماشینشو میدزدیدم و میفتادم تو خیابونا پی دختر بازی

۲ - روزی یه پاکت سیگار دود میکردم . مث خر عرق سگی میخوردم و عربده میکشیدم

۳- شبا دیر میومدم خونه

۴- قبض تلفنام بالای ۲۰۰ . ۳۰۰ تومن میومد و ۵ تا خط اعتباری هم داشتم واسه مواقع لازم

۵ - ۷ تا دوست دختر رنگ و وارنگ داشتم و به همشونم قول ازدواج میدادم

۶- مث ریگ پول خرج میکردم

۷- تو خیابون موقع رانندگی با همه ی راننده ها دعوا میکردم و هرشب بابام باید از یه کلانتری پیدام میکرد

۸- درس نمیخوندم و دانشگاه نمیرفتم

۹-هفته ای یه تصادف اساسی میکردم که خرجش بالای ۱ میلیون باشه

۱۰- اگه هیچ کدوم از کارای بالا رو نمیکردم حتما معتاد میشدم !!

خلاصه کاری میکردم که بابام روزی هزار بار بگه کاش به جای این پسره یه دختر کور داشتم !!!


هرکی دوست داره از طرف من به این بازی دعوته

۲۶ نظر:

حمید گفت...

پس خدا خیلی رحم کرده پسر نشدی!
این چیزایی که تو گفتی بیشتر از اینکه کارای پسرا باشه کارای ریگی و دارودستشه!...والا پسرا معمولا انقدرا هم درب وداغون نیستن!

حمید گفت...

متفاوت و بامزه نوشته بودی!
ضمنا کاملا حواسمون بود پایان بندی فمینیستیت بودا!....فکر نکنی کسی نفهمید!

کلاسور گفت...

آخرش باید می نوشتی که عبدالمالک ریگی میشدم!!! خیلی خفن بود ولی جالب بود .

ايرن گفت...

خيلي خوب بود مهسا
من اگه پسر بودم فقط راه مي افتادم تو خيابونا و دخترا رو تور مي كردم...بعدم ترتيبشونو مي دادم!فقط هم دختراي خوشگل و ماماني.....

علی گفت...

منم که پسرم پس اوکیه(ok)!!!!

دخترآبان گفت...

خدا رحم کرداااااااااا ... :D

golbano گفت...

سالم مهسا
خدا رحم کرد پسر نشدی!!
یک چند قلم کنم جا انداختی اضافه کنم.
جورابات را سال به سال عوض می کردی!
بک پیرهن مشکی را از اول ماه محرم تا آخر صفر می پوشیدی. بدون شستن بعد هم چون رنگش می رفت همانتوری اویزان می کردی برای محرم سال آینده.
تو خانه هم دعوا راه می انداختی عربده می زدی و شیشه می شکاندی.

گارسیا گفت...

چه عجبی مهسا خانوم آپ فرمودن.
مهسا خداییش همه اهل محل عجب شانسی اوردن ها پسر نشدی اگه نه دهن همه ی دخترای محل صاف بود...
خدا یه جورایی به ما هم رحم کرد.

رضا قلی پور گفت...

مهسای عزیز
حقیقتا اگر جنس مخالف می شدی خیلی برای جامعه مضر بودی و صد البته برای خانواده.....همون بهتر که مهسا شدی و عزیز دل بابا.....شاد باشی .

محبوب گفت...

من برا این پست کامنت گذاشته بودم . کوش ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

mahsa گفت...

mahboob jan hich comenti az shoma man nadidam

كيامهر گفت...

پس بگو اينا كه تو خيابونا
كاراي بي ناموسي مي كنن
پسراي نامرد نيستن
دختراي عقده اي هستن

میثمک گفت...

خیلی به من تیکه انداختیا!! یادت باشه!!!!!! من که راضی نیستم!!!!!

میثمک گفت...

تو بلاگ کرگدن!! یادت رفته!!

یازده دقیقه گفت...

خیلی قشنگ بازی کردی مهسا!عکس سفره ینوروز هم چه آرامش یداشت جدن!

ناشناس گفت...

سلام مهسا
خیلی وقت حال از برادرت نمی گیری تو روهان
خیلی وقته هم نیستی
به حال غرض عرض ارادت بود
نکنه رفتی قاطی مرغ ها؟

ناشناس گفت...

علت کم کاریش را من می دونم یک ووروجک اومده خونشون

گارسیا گفت...

مهسا میگم احیانا نمیخوای این سنت رو تو شرح بلاگ عوض کنی؟ چشمک

فاطمه اختصاری گفت...

سلام
دعوتید به صرف یک بحث فمینیستی و سیب زمینی:
بعد از 9 ماه
با یک شعر جدید و کلی خبر و مطلب
«فاطمه اختصاری» به روز کرد

خبر چاپ کتابم:
«یک بحث فمینیستی قبل از پختن سیب زمینی ها»
و قرار دیدارمان
در نمایشگاه کتاب امسال:
. . . . انتشارات «سخن گستر»

خبر کامل چاپ کتاب چند تن از مطرح ترین شاعران جوان:
دکتر سید مهدی موسوی/ وحید نجفی/ الهام میزبان
محمد حسینی مقدم/ محمد ارثی زاد
شهرام میرزایی/ مینا ارشدی

راستی
طرح جلد کتاب را هم حتما در وبلاگ ببینید!
و کلی مطلب از همه جا و هیچ جا...
از الان منتطر دیدارتان در نمایشگاه هستم
نه برای فروختن کتاب
برای حرف زدن و ادبیات
برای شعر...

منتظرم...

خلاف جهت عقربه های ساعت گفت...

الان که اینا رو خوندم احساس یه بچه مثبت بهم دست داد . دارم از خنده میمیرم...

حمید گفت...

این تاریخای وبلاگ تو که خارجکیه و ما سر در نمیاریم ولی گمونم خیلی وقته آپدیت نکردی!...درسته!؟

مهسا گفت...

گمونم سرور وبلاگم یعنی بلاگر فیل تر شده !!!!

حمید گفت...

خبر فیلتر شدن بلاگر رو شنیدم...
بیخیال...حالا چون بلاگر فیلتر شده میخوای دیگه ننویسی!؟...قضیه اون بنده خدایی شده که تو کوچه بن بست گیر میکنه از گرسنگی میمیره!...خب بار و بندیلتو جمع کن برو یه جا دیگه!...منتظریم...

ستاره گفت...

خدا رحم کرده پسر نشدی!
دقیقا فک کنم همه همین نظرو دارن

faress گفت...

منم اگه دختر می شدم
از خونه فرار می کردم
می رفتم عاشق یه پسر خسته می شدم
دخترهارم آدم حساب نمی کردم

فرخ گفت...

بابا دمت گرم
عجب حسی داری تو!!!!۱