سه‌شنبه ۱۰ نوامبر ۲۰۰۹

گفتگوی 2 نفره !

نشستیم داریم مخ همدیگه رو میخوریم ، از کمبود های عاطفیش  میگه و بحث میرسه به نیاز های جسمی و روحی انسان ها 

 من: مثلا خود من گاهی انقدر دلم میخواد یه نفر با احساس بقلم کنه که خدا میدونه 
حتی بعضی وقت ها برای این کمبودم اشک ریختم 
اون : تو دیونه ای 
من :  احساس میکنم که نیاز به یه پشتیبان دارم 
اون: در اون صورت یه راه داری 
من : خوب چه راهی ؟
اون : باید بری کانون فرهنگی آموزش ثبت نام کنی 
من : :))

یکشنبه ۸ نوامبر ۲۰۰۹

بازگشت

بدینوسیله بازگشت پیروزمندانه ی خودمان را به سرزمین مجازی تبریک و تهنیت عرض مینماییم
 و از همه ی دوستانی که در مدت  غیبت ما حالی از ما نپرسیدند کمال تشکر را دارا میباشم ( البت جناب کرگدن از این فقره جداست ) . 

حدود 2 هفته  اصلا به دنیای مجازی دسترسی نداشتم ، کلی  از نوشته  هاتون رو از  دست دادم ، امیدوارم که چیز خیلی توپی ننوشته باشید D:


جمعه ۲۳ اکتبر ۲۰۰۹

یک نوشته ی بیات شده !

اول آبان روز آمار و برنامه ریزی
بر تلاش گران عرصه ی آمار 
بر دانشجویان بیچاره ی آمار 
بر فارغ التحصیلان بیکار آمار 
بر استادان بد بخت آمار (چون محبورن یه مشت فرمول که نه به درد دنیات میخوره نه آخرتت به خورد دانشجو بدن )
بر مردمی که اصلا این رشته رو نمیشناسن 
بر اونایی که اصلا نمیدونن این رشته هست 
بر عزیزان مرکز آمار که یه پول قلمبه به این مناسبت میگیرن 
بر برادران زحمت کش که سر کوچه وای میستن آمار دخترای محلو میگیرن 
براکبر آقا ، اصغر آقا 
اون عزیزایی که ته سالن نشستن 

مبارک باد 

درآخراینکه برای من بدبخت ِ فلک زده ی آمار خونده کار سراغ ندارید؟؟ D:

پ.ن : متنی که در بالا خوندید رو پارسال دقیقا برای اول آبان که روز آمار ِ نوشتم ، پارسال امیدوار تر بودم که شاید زندگیم یه تکونی بخوره ، اما دریغ از یه تکون کوچیک  ، همه چیز بدتر و نا امید کننده تر از قبله :(


شنبه ۱۷ اکتبر ۲۰۰۹

بدون شرح !

اولین بیضه بند در سال 1847 در بازی کریکت استفاده شد


و اولین کلاه ایمنی در سال 1947.


یعنی صد سال طول کشید تا مردها بفهمند که مغز هم عضو مهمیه!

پ.ن : اینجا را هم از دست ندهید


تازه نوشت : عکس نداشت این پست ، عکس ها اضافه شد

چهارشنبه ۷ اکتبر ۲۰۰۹

احمق کیست ؟

و 
احمق 
کسی است که 
مسئولیت بپذیرد 
تا توقع همکان را بر انگیزاند 

احمق تر کسی است که وقتی میخواهد اعتیادش به اینترنت را ترک کند ، ADSL  بگیرد .

دوشنبه ۲۸ سپتامبر ۲۰۰۹

تناقض

توی مغزم ملغمه ای هست از احساسات ضد و نقیض 
عشق و نفرت 
فراموشی و یاد آوری 
ترس و شجاعت 
نگرانی  و  وحشت 

نمیدانم چه مرگم است  ، اما هرچه هست حالم خوب نیست !!

برمیگردم ، به زودی ، زمانی که توانستم این همه نفرت را از وجودم دور کنم  و آرامشم را دوباره باز یابم 

چهارشنبه ۲۳ سپتامبر ۲۰۰۹

بچه داری!

1 . من عاشق شدم ، عاشق این بچه ی فسقلی ِ شیرین که شب ها بدون او خوابم نمیبره و با 1 ساعت ندیدنش دچار دلتنگی شدید میشم

2 . من این روزها مثل سگ میترسم ، میترسم از اینکه یه بلایی سر این بچه بیارم یا بیاد و کاری نتونم بکنم ، وقتی خوابیده مرتب نفس هاشو چک میکنم

3 . من این روزها (مثل هرسال) افسردگی (سندروم پاییزیسم ) میگیرم . با جابه جا شدن ساعت ها و تاریکی زودهنگام هوا مشکل دارم ،غم دنیا میریزه تو دلم وقتی هوا اینطوری تاریک میشه .

4 . باز هم اول مهر شد و بچه های بیچاره باید برن مدرسه ، با اینکه 7 ساله که از مدرسه دورم ولی هنوز حال و هوای اول مهر رو دارم و وقتی 1 مهر میشه کلی غصم میشه که مدرسه ها باز شدن .
5. خدایا حکمتت را شکر ، قضیه ی این پوست اضافی و ختنه دیگه چیه ؟ میخواستی مرد ها رو ادب کنی ؟ اینجوری که پدر و مادر و جد و آبادشون رو ادب میکنی ! آخه شما راضی هستی ما واسه یه "ش و م ب و ل" بریده کلی اشک بریزیم ؟


شنبه ۱۹ سپتامبر ۲۰۰۹

فندق ما

دیروز کودکی در خانواده ی کوچک ما به دنیا آمد 
و با خودش یک دنیا شادی آورد 

پنجشنبه ۱۰ سپتامبر ۲۰۰۹

کوچیک خونه

قرار گذاشته که امروز عصر بریم با هم بیرون خرید هاشو بکنه
بی حوصله ام و خواب آلود ، در عین بی حوصلگی قبول میکنم چون :
این روزهای آخر سنگین شده ، راه رفتن ، نفس کشیدن ، همه کاری براش سخت شده
رانندگی براش جزء سخت ترین کارهاست .
من باید رانندگی کنم ، به ماشینش وارد نیستم ، انگار دارم چشم بسته رانندگی میکنم ، بهش میگم توکل به خدا میرونم !!
4 قدم که راه میاد یهو دستش را روی شکمش میذاره و میگه فکر کنم داره به دنیا میاد ، من مسخره بازی راه میندازم و میگم آره الان به دنیا میاد بعد فردا روزنامه ها مینویسن زنی در فروشگاه زایمان کرد بعدشم باید اسمشو بزاریم رفاه
بیخودی کلی خرج میکنم ، چشمم که به این همه جنس میفته عین احمق ها خرید میکنم ،
دلم قار و قور میکنه ، گرسنم شده ، نزدیکای افطار ِ
هنوز توی فروشگاهیم که اذان میدن

اصرار میکنه که افطار باید بیای خونه ی ما ، میگم نه مامان منتظرمه
اصرار و اصرار ، از پس اصرار هاش بر نمیام و قبول میکنم
توی راهیم که موبایل من زنگ میخوره
میدونم که کسی با من کاری نداره ، پس حتمن مامانه که زنگ زده
بهش میگم گوشیه منو جواب بده
به مامان یه چیزایی میگه که بعدا میفهمم مامان گفته که منتظر من بودن و ....
توی خونه ی اونا با همسرش افطار میکنم
کلی میگیم و میخندیم
آخر شب برمیگردم خونه
مامان میپرسه که شام خوردی ؟
میگم : آره ، شما چی خوردین ؟
جواب میگیرم که بابا برای افطار من حلیم داغ و نون تازه گرفته بوده ، خودشون از همون حلیم خوردن
توجیه کنم اما ...
بشقاب میوه سر میز آمادست
مامان میگه : داری میری این بشقاب هم با خودت ببر ، برای تو میوه شسته بودم و من از ته دل احساس شرمندگی میکنم که تنهاشون گذاشتم !!!
عذاب وجدان و عذاب وجدان و عذاب وجدان
وقتی کوچیک خونه باشی باید توقعات همه رو پاسخ بدی .