
یک عصر پاییزی است
پسرک درد دارد ، فغان میکند از پا درد
واکسن 2 ماهگی حسابی حالش را گرفته
آنقدر گریه میکند که اشک هایش سرازیر میشوند و نفسش بالا نمی آید
از خانه بیرون میزنم پی قطره ای شربتی چیزی که درد پسرک را تسکین دهد
هوا عجیب ملس است
از دیشب باران زده و صفایی به زمین و زمان داده ، آفتاب بی جانی ساعت 3 بعد از ظهر از پشت ابر ها خودش را نمایان کرده و حالا رنگ و عطر همه جا جوری دیگر شده
همه ی درخت ها و برگ ها ی بیجان به تو سلام میدهند
شیشه های ماشین را داده ام پایین که عطر نسیم ، شامه ام را نوازش دهد
رادیو روشن است به لطف راننده ی قبلی (بابا)
و آهنگ ملایمی پخش میکند ، امروز انگار همه چیز زیبا تر شده
فقط کاش پسرک درد نداشت
.
.
.
شربت و قطره را یافته ام و در راه برگشت ، نزدیک ِ خانه ، دختر و پسری دست تو دست کنج آن کوچه ی بن بست چسبیده اند بیخ دیوار
توجهم را جلب میکنند ، نگاهشان میکنم و لبخندی میزنم
شربت را به خانه میرسانم
اما این قفل در ایراد پیدا کرده
در ِ ماشین بسته نمیشود
مشغول کلک زدن به دزدگیر و قفل هستم که کارشان تمام میشود
دختر خداحافظی میکند و چند قدمی جلو می افتد ، دختر ِ ریز نقشیست ، 16 ، 17 ساله به نظر میرسد
برمیگردد برای نگاه آخر و پسرک بوسه ای برایش پرتاب میکند و میگوید مواظب خودت باش
دخترک که به سر کوچه میرسد پسر کتاب هایش را از زیر پلیورش در می آورد و راه می افتد
قفل ماشین به راه می آید و در بسته میشود
امروز روزی بهتری بود اگر پسرکم درد نداشت

