۱۳۹۰ مهر ۱۷, یکشنبه

تازگی ها فهمیدم یه ارتباط مستقیمی بین آفلاین شدن من و آنلاین شدن تو وجود داره!

۱۳۹۰ مهر ۴, دوشنبه

عصر پاییزی

فقط یه جور میتونم این روزهای اول پاییز لعنتی رو رد کنم
اونم اینکه بعد از ظهرا بخوابم تا دم غروب
بعد بیدار شم یه چای داغ بریزم با شکلات
فوت کنم تو چایی تا بخارش بخوره تو پیشونیم
بعد چهار زانو بشینم روی مبل و تو استکان چایی غرق بشم

۱۳۹۰ شهریور ۵, شنبه

..

اگر واقعا هدف از فلتر کردن وبلاگ ها ننوشتن نویسنده هاشه
باید اعتراف کنم که در مورد من به هدفشون رسیدن
نوشتن توی وبلاگی که فیلتر شده
مثل آواز خوندن توی یه قبرستون سوت و کور
که حتی اگه مرده ها صدا تو بشنون
دستی ندارن که برات کف بزنن

پ. ن : من هنوز زنده ام و اگر اینجا آپ نمیشه دلیلش فقط و فقط روزمرگیه !

۱۳۹۰ تیر ۳, جمعه

رنگ مو


یه مرد ایرانی


همیشه یه مرد ایرانیه


حتی اگه فروشنده ی رنگ مو باشه


میگه : خانم حیف نیست موهای مشکی تونو رنگ میکنید!!!!

۱۳۹۰ خرداد ۲۴, سه‌شنبه

در سرزمین من هیچ کوچه ای به نام هیچ زنی نیست
و هیچ خیابانی …
......بن بست ها اما
فقط زنها را می شناسد انگار...

در سرزمین من
سهم زنها از رودخانه ها
تنها پل هایی است
که پشت سر آدم ها خراب شده اند...

این جا
نام هیچ بیمارستانی
مریم نیست
تخت های زایشگاه ها اما
پر از مریم های درد کشیده ای است
که هیچ یک، مسیح را

آبستن نیستند
بیچاره مادرم

پیشاپیش روز مرد مبارک

۱۳۹۰ اردیبهشت ۱۰, شنبه

هم اغوشی

هیچگاه پس از هم آغوشی
میزان عشق مردت را ارزیابی نکن
چرا که
هیچ مردی
در رختخواب، بد اخلاق نیست

۱۳۹۰ اردیبهشت ۳, شنبه

وقتی مامان سر درد و دلش باز میشه
من حوصله ی گوش کردن ندارم
وقتی من حس حرف زدن بهم دست میده
مامان گوش ِ شنوا نیست
اینطوریه که همیشه سکوت بینمون حکمفرماست

۱۳۹۰ فروردین ۲۶, جمعه

۱۳۹۰ فروردین ۲, سه‌شنبه

الهی نامه


خدای عزیزم !
تمامی آنچه برای سال 90 از تومیخواهم :

یک حساب بانکی چاق وچله
و یک هیکل باریک است
لطفا این دو را مثل سال قبل اشتباه نگیر :D
عیدتون مبارک

۱۳۸۹ بهمن ۲۰, چهارشنبه

سیگار


آدمها برای یکدیگر نقش سیگار را بازی میکنند ،
همدیگر را می کشند ،
لذت می برند ،
دود می کنند ،
تمام می کنند.......
و بعد از اندک زمانی ،
سیگاری دیگر
فیل ها رنگیمان کردند.
نقل مکان کردیم به اینجا

۱۳۸۹ بهمن ۷, پنجشنبه

جمعه

خدایا نمیدونم جمعه از اختراعات تو بود یا از تن پروریه آدمیزادت
اما کار هرکی بود
خود _ ابلفضل نیا دارش باشه !!!

۱۳۸۹ بهمن ۱, جمعه


شاید بتوانی
تمام قوس ِ تن زن را،
غواصی کنی
دلش ،
اما گیر قلابت نخواهد شد...
فاطمه نجفی

۱۳۸۹ دی ۲۱, سه‌شنبه

....

دارم خفه میشوم بین این دیوارهای سبز و قهوه ای
دلم میخواهد داد بزنم و اشک بریزم توی این ساختمان همیشه سایه
دلم میخواهد گوشی تلفن را بردارم و همه ی حرف هایم را به او بزنم
اما ......
من باید لال باشم
چون اینجا محل کارم است
چون من خانم فلانی هستم
چون خانم فلانی آدم جدی ای است
و خانم فلانی نمیتواند برای دل خودش هم که شده زار بزند و غصه هایش را بیرون بریزد
دارم خفه میشوم بین این دیوار ها .....

۱۳۸۹ دی ۱۱, شنبه

2011

میخواستم برای تولد 26 سالگی ام خیلی چیز ها بنویسم اما مغزم خشکیده
حتما تعجب کردید
مدت هاست که میخواستم پروفایم را به روز کنم اما دریغ از یک ارزن حوصله
حقیقتش من 26 سا تمام دارم و 2 روز است که وارد 27 سالگی شدم
گفتم راستش را بگم بعدا مدیونتان نشوم :D


از همه ی شماهایی که تیریک گفتید یک دنیا ممنونم ، اصلا انتظارش را نداشتم . دست همه تان را به گرمی میفشارم و برایتان آرزو های خوب دارم

البته هنوز در شوک نوشته ی اخیر کرگدن هستم و امیدوارم که به زودی به جمعمان برگردد