۱۳۸۸ دی ۲۹, سه‌شنبه

فراموشت میکنم

باید فراموشت کنم
چندیست تمرین میکنم
من می توانم!
می شود!
آرام تلقین میکنم
حالم، نه، اصلآ خوب نیست...
تا بعد بهتر می شود!!
فکری برای ِ این دل ِ تنهای ِ غمگین میکنم
من می پذیرم رفته ای،
و بر نمی گردی
همین!
خود را برای ِ درک این،
صد بار تحسین میکنم
کم کم ز یادم می روی،
این روزگار و رسم اوست!
این جمله را با تلخی اش
صد بار تضمین میکنم

۱۸ نظر:

golbano گفت...

سلام مهسا
اگر توانستی جواب سوال من را بدهی زدم رودست فتو غراف چی منحرف!!!
اگر بلد بودی شاه فرنگی!! ملکه انگستان

آلن گفت...

من که اينقدر فراموشش کردم ، دچار آلزايمر شدم.

حامد گفت...

هزار سال است كه رفته اي و من گمان مي كنم كه ديروز بوده است

زهرا باقری شاد گفت...

فراموشی مهمترین ویژگی ماست...عزیزم نگران نباش...فراموشی همیشه هست که به دادمون برسه و زندگی مون رو متعادل کنه یا گند بزنه...

takhtesiyah گفت...

چقد حس آرومی داشت...دوسش داشتم...این فراموشی رو با همه ذرات وجودم حس می کنم

papar گفت...

می نویسم از تو
می نویسم، می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد

با تو از حادثه ها خواهم گفت
گریه این گریه اگر بگذارد
گریه این گریه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج غزل کافی نیست
با تو از اوج غزل خواهم گفت

می نویسم همه ی هق هق تنهایی را
تا تو از هیچ، به آرامش دریا برسی
تا تو در همهمه همراه سکوتم باشی
به حریم خلوت عشق تو تنها برسی
می نویسم می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد…
مینویسم همه ی با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببری
تا تو تکیه گاه امن خستگی هام باشی
تا مرا باز به دیدار خود من ببری
می نویسم می نویسم از تو
تا تن کاغذ من جا دارد…

رضا قلی پور گفت...

مهسای عزیز
او هم از این تصمیم تو ، صد بار تمکین میکند.....شاد باشی .

نوید گفت...

«مرا پرنده اي به اين ديار هدايت نكرده بود
من خود از اين تيره خاك رسته بودم
چون پونه ي خودروئي
كه بي دخالت جاليزبان
از رطوبت جوبارهاي
اين چنين است كه كسان
مرا از آنگونه مي نگرند
كه نان از دسترنج ايشان مي خورم
و آنچه به گند نفس خويش آلوده مي كنم
هواي كلبه ي ايشان است
حال آنكه
چون ايشان به اين ديار فراز آمدند
آنكه چهره و دروازه بر ايشان گشود
من بودم!»
احمد شاملو



درود
مشغول تماشای وبلاگتون بودم.وظیفه دونستم خدمتتون عرض ادب داشته باشم
در پناه حضرت حق شاد باشید و سلامت.

گارسیا گفت...

توهم فراموشی!!!!

واسه من که اینه.

حمید گفت...

"من می توانم!
می شود!
آرام تلقین میکنم"...
لامصب تناقض عجیبی داره این داستان دلبستگی...آسونه و سخته...فکر میکنی نمیشه و میشه...فکر میکنی میشه و نمیشه...
آره...بهترین راه سپردن به دست حضرت روزگاره که دیر یا زود مجنون هم که باشه از یادش میبره لیلی رو...

حمید گفت...

خوبی؟...

پرتوی مهر گفت...

خوش به حالت که کنار اومدی...

رختخواب دوشیـــزگی گفت...

من می توانم، می شود...
پمن عاشق این جمله ام!

... گفت...

عجب ماجراییست این دل بستن و دل شکستن و فراموشی ، گویی با هم عجین شده اند .

سپیده گفت...

سلام ننه
بهتری؟
برای فراموشی بیا با ما سفر:دی

رعنا گفت...

این بلاگ فا داره کل در و دکون مارو تخته میکنه

رعنا گفت...

این بلاگ فا داره کل در و دکون مارو تخته میکنه

آلن گفت...

کاشکي آپ کني.