۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه

یک روز ، یک فرودگاه

نمیدونم از شانس ِ بد ِ من بود
یا از بازی ِ روزگار
که هردو شون
از یه فرودگاه
توی یک روز
منو ترک کنن
حالا من موندم و یک دنیا دلتنگی

۳ نظر:

دریاباری گفت...

میروم خوش به سبکبالی باد
همه نیزار وجودم آزاد!
جای ذرات/نیزار را پیشنهاد میدهم... دلت!
ارادتمند...
بادرودواحترام

مهسا گفت...

چرا نیزار؟
چون دل من نیزار ِ یا دلیل دیگه ای داره؟

دریاباری گفت...

شب که رویای تو در دیده ما میآید
همه نیزاروجودم به صدا میآید
کاروانی به گمانم به رهی نور تپید
دمبدم ازدل این دشت نوا می اید
.
توبیا شعله ای نوری زخدا میآید!
.
نیزار راازین غزل گرفته بودم/شاعرش خیلی با من درباب ذرات/نیزار پیچید وانجام نیزار را گزید....
بادرودارادت
قربانت
دریاباری