۱۳۸۷ مرداد ۲۴, پنجشنبه

تسونامی

من تمام هستی ام را در نبرد با سرنوشت
در تهاجم با زمان آتش زدم
، كشتم
، من بهار عشق را دیدم ولی باور نكردم
یك كلام در جزوه هایم هیچ ننوشتم
، من ز مقصد ها پی مقصودهای پوچ افتادم
، تا تمام خوب ها رفتند و خوبی ماند در یادم،
من به عشق منتظر بودن همه صبر و قرارم رفت
، بهارم رفت
، عشقم مرد
یارم رفت
احساس می کنم یک اتفاق بزرگ در راهه
یه چیزی تو حد و اندازه های سونامی

۲ نظر:

سپیده گفت...

سلام
باعث افتخار منه
البته اگر سپیده غزیز رو عزیز کنی بهتره:)

سپیده گفت...

انشالله خیره ننه
ما هم شما رو لینکیدیم