۱۳۸۶ شهریور ۱, پنجشنبه

قصه ی تلخ

داستان به اینجا هاش که میرسه خیلی غم انگیز میشه
برای منی که این قصه رو برای چندمین بار میخونم دیگه میفهمم که به آخرای ماجرا نزدیک شدیم
همه چیز از یه شب شروع شد. شبی که هردو از تنهایی به جایی پناه اورده بودیم .جایی که حالا بعد از چند سال میدونم جای خوبی نیست
جایی که قصه هاش همه اتفاقی شروع میشن و با تنهایی و خورد شدن من به پایان میرسن
مدتها من همدم تنهاییات بودم
حالا کی اومده و همدمت شده؟ کاش میدونستم
امشب برای چندمین شب به چراغ خاموشت نگاه کردم وقتی این چراغ خاموشه یه سرمای وحشتناک بدنمو میگیره
سرمایی که تا مغز استخونم نفوذ میکنه
وقتی اون نوشته ی سبز رنگ رو زیر اون چراغ میبینم قلبم درد میگیره , تند میزنه و دستام یخ میکنه
چون به حقیقت تلخ این قصه های تکراری پی میبرم: من برات تکراری شدم
کاش اینجا رو میخوندی و میفهمیدی
ای کاشششش
و این ای کاش های من تمومی نداره

۲ نظر:

arash گفت...

salam mahsa jan...
khoubi?
...
mishe bishtar az in dastan vasam begi?
ghorbanat
alireza

ته تغاری گفت...

تو اگر می دانستی
که چه زخمی دارد
که چه دردی دارد
خنجر از دست عزیزان خوردن
از من خسته نمی پرسیدی که چرا تنهایی