۱۳۸۷ اسفند ۵, دوشنبه

در اوج نا امیدی


مي‌روم شايد كمي حال شما بهتر شود

مي‌گذارم با خيالت روزگارم سر شود

از چه مي‌ترسي برو ديوانگي‌هاي مرا

آنچنان فرياد كن تا گوش عالم كر شود

مي‌روم ديگر نمي‌خواهم براي هيچ كس

حالت غمگين چشمانم ملال‌آور شود

بايد اين بازنده‌ي هر بار ِ جان عاشقم

تا به كي بازيچه اين دست بازيگر شود

ماندنم بيهوده است امكان ندارد هيچ وقت

اين من ِ ديرين ِ من يك آدم ديگر شود

(شیرین خسروی)

۱۳۸۷ بهمن ۲۶, شنبه

اندر احوالات ولنتاین


امروز بنده در یک اقدام دشمن شکن و برای زدن تو دهنی به دنیا و همچنین جلوگیری از دقمرگ شدن خودم رو شرمنده کردم و برای خودم ولنتاین گرفتم D:

حسنی

توی ده شلمرود حسنی تک و تنها بود
نه فلفلی نه قلقلی نه مرغ زرد کاکلی هیچ کس باهاش رفیق نبود
تنها روی سه پایه نشسته بود تو سایه
باباش میگفت حسنی میای حموم نه نمیام
سرتو میخوای اصلاح کنی نه نمیخوام
حسنی نگو بلا بگو
تنبل ِ تنبلا بگو
موی بلند روی سیاه ناخن دراز ، واه واه واه
------------------------
به احترام مردی که خاطره انگیز ترین کتاب کودک نسلی را نوشت
منوچهر احترامی ، یادش گرامی ، روحش شاد

۱۳۸۷ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

بد جنسی

دخترک تازه 2 ماهی میشه که عقد کرده و به جمع مرغان عالم پیوسته
تا قبل از ازدواجش ... اینترنتو پاره کرده بود ، از چت بگیر تا همه ی سایت های دوستیابی و ....
برگشته بهم میگه مهسا زن های متاهل که بچه هم دارن میان تو سایت ... (خواستم تبلیغ نشه D:)
میگم خوب آره ، نباید بیان ؟
میگه خوب واسه چی میان ؟
میگم احتمالا هیچکدومشون مثل تو که اونجا دنبال شوهر میگشتی فکر نمیکنن ، میان که اطلاعاتشون اضافه بشه
ابرو هاشو تو هم میکشه و چند ثانیه بعد موضوع حرف ُ عوض میکنه
و من ته دلم از جوابی که دادم خوشحالم ، گاهی بد جنس بودن نهایته خوش گذروندن ِ .


اضافه نوشت : 5 تا مداد تراشیدم به اضافه 2 تا پاک کن و چند تا خودکار و اتد دیگه ، فردا کنکور دارم D:
اضافه نوشت 2 : به نظر شما خرید کردن درست روز ِ قبل از کنکور مستحب ِ یا واجب ِ کفایی؟؟؟؟

۱۳۸۷ بهمن ۲۱, دوشنبه

من و بلاگفا

در یک استراتژی جدید تصمیم گرفتم برای آن دسته از عزیزانی که نمیتونن اینجا کامنت بزارن و بنده رو از نظراتشون مستفیذ کنن وبلاگی در بلاگفا با همین آدرس و با همین نوشته ها ایجاد کنم
این وبلاگ به قوت خود باقی خواهد بود و فقط در صورتی که اینجا نتونستید کامنت بزارید بنده ی حقیر را در بلاگفا مفتخر نمایید
پ.ن1 : املای مستفیذ درسته ؟

۱۳۸۷ بهمن ۱۰, پنجشنبه

برنامه ریزی !

بر نامه ریزی کردم امروز از صبح بشینم سر کتاب و درس ، نظریه های مدیریت رو انتخاب میکنم

نگاهی میندازم به ساعت ، ساعت 10 صبح

روی شکم دراز میکشم کتاب ُ باز میکنم ، صفحه ی 14 ، مبحث برنامه ریزی

میخونم " برنامه ریزی عبارت است از پاسخ به 5 چه، چه کاری ؟ چگونه ؟ چه زمانی؟ چه کسانی ؟ چه هزینه ای ؟ "

دست میکشم زیر ابروم . با نوک انگشت چند تا تیزی احساس میکنم باید چند تا مو باشه که تازه سر از زیر پوست در آوردن ، بلند میشم پی آینه و موچین ، پرده رو میزنم کنار دراز میکشم زیر نور و مشغول ِ تمیز کردن ابرو میشم .

با تلاش فرا وان همه ی مو ها رو از زیر پوست میکشم بیرون و نمیدونم چه قدر زمان میبره .

بر میگردم سر ِ درس خوندن . این دفعه به پشت دراز میکشم و کتاب ُ بالای سرم میگیرم ،

میخونم : " برنامه ریزی عبارت است از شناخت وضع موجود و چگونگی رسیدن به وضعیت مطلوب " .

ناخودآگاه دستم به شکمم میخوره ، احساس میکنم که شکمم خیلی بزرگ شده ، باید چند تا دراز نشست بزنم ، کتابُ میزارم گنار ، شروع میکنم


1

2

3

به چهارمی که میرسم میبُرم ، نفسم بند میاد ، بی خیال شکم و ورزش میشم .

دستشویی لازم میشم !

جلوی آینه وای می ایستم ، به تمام زوایای صورتم نگاه میکنم . به خودم میگم موهات چه قدر به هم ریخته است . شونه رو بر میدارم ، موهامو شونه میکنم .

یه قدم عقب میرم که توی آینه قدی کامل خودمو ببینم به پهلو می ایستم . از پهلو به شکمم نگاه میکنم . نفسمو تو سینه حبس میکنم که شکمم یره تو و به هیکلم نگاه میکنم .

عذاب وجدان میگیرم بر میگردم سراغ ِ کتاب .

میخونم : " به طور کلی برنامه ریزی نوعی پیش بینی است ".

صدای کلیک میشنوم ، صدای زنک اس ام اس موبایلمه ، میرم سراغ موبایل و شروع میکنم به اس ام اس بازی ، برای خواجه حافظ شیرازی هم اس ام اس میدم . یهو یادم میاد که داشتم درس میخوندم ، موبایل به دست بر میگردم روی تخت .

روی شکم دراز میکشم و میخونم : " برنامه ریزی شالوده ی مدیریت است " .

دست چپمو حایل سرم میکنم و با دست راست ر ِ نگ میگیرم روی تخت . با همون دست راست موبایلو بر میدارم و بازی میکنم .

باز عذاب وجدان میگیرم ، شروع میکنم به خوندن :" برنامه ریزی و نظارت ارتباط نزدیک دارند ، به گونه ای که برنامه ریزی بدون نظارت امکان ندارد " .

صداهایی از طبقه ی پایین میشنوم ، گوشمو تیز میکنم ، دارن در مورد من حرف میزنن . مامان داره میگه بهش گفتم بیا فلان کار ُ بکن گفته من درس دارم . انقدر گوش میکنم تا صدا ها قطع میشه .

باز دستشویی !!

برمیگردم. این بار باز به پشت دراز میکشم . چشمام روی سقف خیره میمونه ، غرق ِ افکار میشم . نمیدونم چند دقیقه به این حالت میگذره . به خودم میام . کتاب تو دستم بالای سرم ِ ، میخونم : " در واقع عمده ترین دلیل یا فلسفه ی اصلی برنامه ریزی محدودیت منابع است " .

در ِ حال ِ طبقه ی پایین باز میشه ، مامان صدا میکنه : مهــــــســــــــا بیا نهار !

ساعتُ نگاه میکنم ، 12:58 کتاب ُ میبندم ، صفحه ی 14 ، مبحث برنامه ریزی !!

۱۳۸۷ بهمن ۸, سه‌شنبه

جیغ بزنید !!

جیغ زدن برای زنان مفید است

محققان ثابت کردند: جیغ زدن زنان می‌تواند برای سلامتی آنان مفید باشد.
به گزارش ایسنا، بررسی‌ها نشان می‌دهد: زنانی که موقع عصبانیت احساسات خود را بروز نمی‌دهند 4 برابر بیشتر از زنانی که واکنش آنی همراه با داد و فریاد از خود نشان می‌دهند در معرض خطر مرگ قرار دارند.
نتایج بررسی‌ها همچنین حاکی از آن است که عصبانیت در مردان احتمال ابتلا به سکته قلبی را 20 درصد افزایش می‌دهد که این رقم در مردان مغرور تا 30 درصد نیز می‌رسد
------------------------------------------------
وقتی یه خانم جیغ میزنه فکر نکنید که روانیه ، بلکه داره ورزش فکری میکنه
پس جیغ بزنید تا سالم بمانید
از من گفتن بود

۱۳۸۷ بهمن ۶, یکشنبه

سرچ

ساعت نزدیک 1:30 بامداد

صفحه ی آمار وبلاگ رو دارم کنترل میکنم و هر زمانی که کسی وارد وبلاگ میشه متوجه میشم

میبینم که یه نفر از طریق سرچ گوگل وارد شده ، کنجکاو میشم ببینم چی سرچ کرده که منو پیدا کرده

کلیک میکنم روی لینک و با کمال تعجب میبینم که توی سرچ بار نوشته شده :

"اجا*ره چند سا*عته* مک*ان"

رو سرم شاخ در اومد که من کی همچین حرفی زدم ، میبینم بنده خدا به کاهدون زده ، این پست رو گوگل براش پیدا کرده

احتمالا طرف خیلی دچار مشکل شده ، با چند ساعت مشکلش حل میشه D:

کسی میتونه کمکش کنه؟((:

پ.ن : موضوع رو طوری نوشتم که دفعه ی بعد کسی به کاهدون نزنه