۱۳۸۹ مهر ۱۱, یکشنبه

ضعیفه ای درون من !

گاهی وقت ها به سرم میزند که کاش در زمان دیگری زندگی میکردم
مثلا ۵۰ سال پیشتر از این ، همان زمان هایی که خانه ها هنوز قفس نبود
دلم میخواهد صبح ها بدون استرس محیط کار بیدار میشدم
خاکستر دیشب سماور زغالی ام را خالی میکردم و زیر چایی خوش عطر صبحگاهی ام را آتش میکردم
میشدم خانم خانه و شویم هم میشد آقا و صاحب اختیار خانه و خانواده . کم کم فرزندانم را از خواب شیرینشان بیدار میکردم .
پسر کوچکم را میفرستادم پی نان تازه برای چاشت صبحگاهی مان با پنیر فرد اعلای تبریز که حاج آقایمان سفارش داده خاله زاده اش که در تبریز تجارتخانه دارد برایمان بفرستد .
دختر بزرگم که حالا کم کم سینه هایش جوانه میزنند را میفرستادم تا سفره را با کمک برادرش بچینند .
چادرم را دور کمرم محکم میکردم و دور تا دور حیاط را آب و جارو میکردم . حوض آبی وسط حیاط را پر از آب زلال میکردم تا سر ظهر تابستان کودکانم تنی به آب بزنند !
دختر کوچکم یا بهتر بگویم سوگلی حاج آقا حالا روی پای پدرش نشسته تا پدر موهایش را شانه بزند .
.
.
.
و دلم را خوش میکردم به حاجی که که ظهر به ظهر با دست پر به خانه می آید و بچه ها با ذوق به استقبالش میروند تا دستش را سبک کنند .
سفره ی نهارمان را که چیدیم و تریت های آبگوشتمان را خوردیم اتاق بزرگه را برای حاج آقا خلوت میکردم و بچه ها را میفرستادم به اتاق نزدیک در خانه به این بهانه که صدایشان مزاحم استراحت بابایشان نشود
بعد یواشکی میخزیدم زیر رو انداز حاج آقا و کمی با هم خلوت میکردیم !
حاج آقا که میرفت تجارتخانه و بچه ها مشغول آب بازی میشدند . زن های همسایه را جمع میکردم توی حیاط با صفایمان و همگی مینشستیم روی تخت زیر درخت انجیر تا یک قلیان با تنباکوی شیرازی دود کنیم و ساعتی را با هم بگذرانیم
آفتاب که غروب میکرد کم کم مهیای شام میشدم. بعد از شام بچه ها را میخواباندم و در فکر آسایش و آرامش حاج آقایمان بودم . . .

۱۶ نظر:

pegah گفت...

azizam.khosh be hale haj agha vala,vali ghadima hame delashon khosh bod

یازده دقیقه گفت...

الان من به حاج آقای قصه ی توحسودیم شد که خانم خانه اینقدر خوب سرویس میدهد، بعد به بچه های قصه ات حسودیم شد که خانه ی شان حوض دارد و عصر ها آبتنی می کندد ...

کیامهر گفت...

چقدر خوب بود این پست
با تمام سختی ها و کمبود ها
انگار آن دوره یک چیزی دارد که الان دیگه نیست
چقدر خوب نوشتی مسی ؟
والا منم به حاج آقا حسودیم شد

اناهیتا گفت...

این همه زنا خودشونو هلاک کردن از این کارا خلاص شن تازه شما دلت می خواد برگردی به اون زمان!!!البته دل دیگه می خواد با صفا هم هست ولی فقط یک روز.خلاصه شدن زن تو پختو پزو نگرانی برای شوی خیلی خطرناکه.

... گفت...

گل
یعنی اززندگی ماشینی و دردسر و بدو بدو خسته شدی ؟

مکث گفت...

تو واقعا این ها رو دلت می خواد؟ واقعا؟

مهسا گفت...

حقیقتش من نمیخوام و میدونم که زندگی تو اون زمان چه قدر سخت بوده اما گفتم که یه تصوره فقط

رضا قلی پور گفت...

مهسای عزیز
خیلی شیرین بود...تصورات زلالی بود ...فقط اگر می افتادی وسط اون دوره و حاج آقا تون حاج آقا نبود و تصولا همچین خونه ای نداشتین و اینا تکلیف چیه؟!

مهسا گفت...

رضا جان حالا که من دارم فقط تصور میکنم بزار یه خوبشو تصور کنم !

رعنا گفت...

بدبخت بعد 40 سال شوهر گیرش اومد

ansherli گفت...

سلام مهسای 24 ساله ...

ساده بگم...(سمیرا) گفت...

چه وسوسه انگیز! حقیقتا دلمان خواست

شیرین می نویسی

خلاف جهت عقربه های ساعت گفت...

نمی دونم... نمی خوام زیاد فکر کنم به این موضوع که اونموقعا بهتر بود یا الان... چون دوباره مخم هنگ میکنه... فقط بگم که خیلی باحال بود و همچین به قول گفتنی حال داد خوندنش... مخصوصا اون قلیون تنباکو شیرازی... آخ آخ

گارسیا گفت...

کوفت نگیری مهسا
گفتی گفتی به جاهای خوب خوب داستان که رسیدی سانسور کردی

مهسا گفت...

از اونجا به بعدشو حاجی دوست نداره بنویسم !!!!!!!!!!

ناشناس گفت...

سلام مهسا.
جقدر قشنگ نوشتی . چه ارامشی داشته اون روزگاران. راستش منم دلم خواست. او پنیر سفارشی را به خصوص. وقسمت زنان همسایه.
این روشنفکری چه بلایی سر ما اورده.
حالا که کتابخانه ام دیگر دم دستم نیست دلم خواست شوهر اهو خانم یا هم سایه ها را بخوانم.
نه بابا تازه اسباب کشی کردم. از ان موقع تا حالا قرار بود اسباب کشی کنم. که افتاد تو مهر .
نقش ونگار