۱۳۸۶ آذر ۳۰, جمعه
یلدا
۱۳۸۶ آذر ۲۶, دوشنبه
ma ze yaran....
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بیمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد یک شبه بیداد آمد داد شد
عشق آخر تیشه زد بر ریشه ام تیشه زد بر ریشه ی اندیشه ام
عشق اگر اینست مرتد می شوم خوب اگر اینست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاین بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دریا تلاطم کرده ام راه دریا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن!
من نمی گویم که خاموشم مکن من نمی گویم فراموشم مکن
من نمی گویم که با من یار باش من نمی گویم مرا غم خوار باش
من نمی گویم،دگر گفتن بس است گفتن اما هیچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شیرین! شاد باش دست کم یک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما یاری نبود قصه هایم را خریداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بیداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو دیوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اینهمه خنجر دل کس خون نشد این همه لیلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فریادتان بیستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پیشه ام بویی از فرهاد دارد تیشه ام
عشق از من دورو پایم لنگ بود قیمتش بسیار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پایم خسته بود تیشه گر افتاد دستم بسته بود
هیچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هیچ کس از حال ما پرسید؟ نه! هیچ کس اندوه مارا دید؟ نه!
هیچ کس اشکی برای ما نریخت هر که با ما بود از ما می گریخت
چند روزی هست حالم دیدنیست حال من از این و آن پرسیدنیست
گاه بر روی زمین زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ دیوانه فالم را گرفت یک غزل آمد که حالم را گرفت:
ما زیاران چشم یاری داشتیم خود غلط بود آنچه می پنداشتیم
۱۳۸۶ آذر ۱۷, شنبه
سفر ایستگاه
۱۳۸۶ مهر ۲۳, دوشنبه
دلتنگی به توان 1000
۱۳۸۶ مهر ۲۲, یکشنبه
دلتنگی
وقتی هنوز دلتنگی را از وجودم پاک نکردی؟
چگونه ؟
آن زمان که دستانم را میان دستانت میفشاری
آتشی از درون وجودم زبانه میکشد
و آوایی فریاد میزند
آیا تو میشنوی؟
او را میبینی؟
او تو را میخواند،
با هزاران هزار کلمه واژه ی آشنایی را فریاد میزند
میدانم که میدانی
میدانی چقدر دلم برایت تنگ میشود
وقتی با نگاهت مرا بدرقه میکنی.
میدانی چقدر تمنای گرمای دستانت را دارم.
میدانم روحت را به من میسپاری
وقتی کنارت هستم.
آن را از من دریغ مکن.
آغوشت ،
دستانت ،
نگاهت ،
حرم نفسهایت ،
هستی ام را از من مگیر.
دیگر برای گریستن تردید ندارم.
دلتنگی برای تو آنقدر وسیع است
که بهانه ی خوبیست
برای گریه های شبانه ام،
دستی بروی بالشتم که بکشی
خیسی اشک های دیشبم را حس میکنی.
میدانم که میدانی.
تو همه را میدانی.
تو از تمام نهان وجودم آگاهی.
میدانی که دروغگوی خوبی نیستم.
کاش میتوانستم کمی دروغ بگویم،
آنوقت دیگر وقتی به چشمانت نگاه میکردم اشکم سرازیر نمی شد،
آنوقت وقتی حالم را میپرسیدی
میتوانستم بگویم خوبم.
خیلی خوب
۱۳۸۶ مهر ۷, شنبه
مهريه
بوي ماه مدرسه
من هيچوقت اين ماه رو مخصوصا روزهاي اولشو دوست نداشتم ولي
امسال يه حس دلتنگي عجیبی بهم دست داده دلم ميخواد كلاس اولي بودم و تجربيات جديدي رو رقم ميزدم
ما امسال يه كلاس اولي داشتيم برادر زادم امسال كلاس اوليه
روز اول من همراهش رفتم. خدا ميدونه كه چه قدر خودمو كنترل كردم كه اشكام پايين نياد
خدا ميدونه برادر طفلكي من چه قدر دلش ميخواسته اين روزو ببينه
روزي كه نوگل زندگيش براي اولين بار قدم به عرصه ي علم و دانش ميزاره
نميدونم ، فقط رفتم كه شايد يك هزارم از نبودن باباشو براش پر كنم
براي اينكه سالها بعد به ياد بياره روز اول مدرسه گرچه پدر نداشتم ولي عمم به مدرسه ام اومد شايد من تونسته باشم يه ذره از بوي باباش رو براش زنده كنم ، نميدونم ، تو حكمت كاراي خدا ميمونم
عزيزم اميدوارم هميشه و در تمام مراحل زندكيت موفق باشي ، دختر قشنگ و دوست داشتنی ما
دلم براي كتاب ، دفترهاي نو تنگ شده براي مداد هاي نتراشيده ، براي لباس هاي اتو كشيده ي اول مهر ، براي نوشتن مشق هايي كه مال من هميشه به ساعت 10 ، 11 شب ميكشيد ....
چند بار از روي تصميم كبري نوشتم ولي هنوز هم تصميم كبري نگرفتم !!!
نميدونم چند بار از روي كوكب خانم نوشتم ولي هيجوقت به كدبانويي و پاكيزگي كوكب خانم نشدم !! شخصيت كوكب خانم منو یاد کارای مامانم میندازه
:
باز بوی دفتر
پاک کن ها ی سفید
ته مداد قرمز
باز هم مهر رسید
باز هم رج زدن حرف الف
باز هم دخترکی سر به هوا.دختری گیج که نامش کبراست.
و هزاران سال است
قول ها داده به خود
و گرفته تصمیم
که دگر بار کتاب خود را
باز جا نگذارد.شب به زیر باران
آن کتاب کهنه.همچنان خیس وچروکیده و باران زده است
باز هم سال دگر
باز پاییز دگر
باز تصمیم دگر
باز کوکب خانم
چند مهمان دارد
باز هم سفره رنگین پهن است
و کدام از ماها
در پس این همه سال...
حسرت خوردن از آن سفره کوکب خانم
همچنان با اونیست؟
خوش به حال عباس
خوش به حال کبری
خوش به حال حسنک
که همه دغدغه شان.
سفره ودفتر خیس است وصدای یک بز
خوش به حال همه شان
که زما جاماندند
همه کودک ماندند
ورسیدیم ما به سرابی که هم اکنون هستیم
وغم غربت ایام گذشته است که دایم با ماست!!!!!!!
ياد اون مداد هاي سوسمار سبز رنگ به خير . من هنوزم يكي دو تا از اونا نگه داشتم خيلي از اون مداد ها خوشم مي امد ، وقتي باهاشون مينوشتم يه حس خوبي بهم دست ميداد . نكته ي جالب اين مداد ها اين بود كه به فارسي روشون نوشته شده بود "سوسمار الماني" هنوز نفهميدم الماني ها چرا به فارسي مينوشتن؟؟ ولي هركسي كه اون مداد ها رو توليد ميكرد دستش درد نكنه
ميليونها كودك با اون مداد ها با سواد شدن
۱۳۸۶ مهر ۳, سهشنبه
مرد سالاری
۱۳۸۶ مهر ۲, دوشنبه
donya
از دکتر وین دایر