مدت هاست که دیگر نه با دختر توی آینه نه با آدم های پشت تلفن نه آدم های تکراری 10 ساعته هر روزه نه با خواهر و مادرم و نه با این خانه ی مجازی دوست داشتنیم حرفی ندارم لالمونی گرفتم .
ساعت ۸ شب است ، خیلی خسته ام . از سرما قدم هایم را تند میکنم تا زودتر برسم خانه زنگ را که میزنم در با کمی تاخیر باز میشود در هال باز میشود ، پسرک انتهای اتاق است مرا که میبیند بلند میشود و به سمت در می اید با پاهای کوچولویش قدم بر میدارد دو دستش را از دو طرف باز میکند و به سمتم میدود در آغوشش میکشم سرش را روی شانه ام میگذرد و از ته دل میخندد تمام خستگی ام میرود خانه ام یک تکه از بهشت میشود