روزی که پست قبلی رو نوشتم غمگین بودم و نا امید از همه جا و از همه مهمتر بی خبر از بازی روزگار
نمیدونستم به فاصله ی چند روز مصیبت بزرگتری روی قلبم سنگینی میکنه
نمیدونستم به زودی مرگی فرا میرسد
نمیدونستم پسری که هرگز ندیدمش از دست میره و مرگش برایم غیر قابل باور و غیر قابل تحمل میشه ، برایش زود بود
هنوز هم با اینکه مرگ عزیزان زیادی رو دیدم ، این واقعه برایم حل شدنی نیست
گاهی فکر میکنیم خیلی دنیا بهمون تنگ گرفته و لب به شکوه باز میکنیم
غافل از اینکه مرگ در کمین ماست ، غافل از اینکه روزگار برایمان نقشه های دیگری در سر دارد
میدانم که اگر همه ی مشکلات دنیا چاره پذیر باشند مرگ را گریزی نیست
پس به یکدیگر عشق بورزید پیش از آنکه دیر شود
ناگهان زود دیر می شود
حرف های ما هنوز نا تمام
تا نگاه می کنی وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
ای....
ای دریغ و حسرت همیگشی
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود